دربرابر دارم سفره ای از نور ، تهی.
 
و پر از غم های تو خالی!
 
غم ِ من ... غم امروز است .
 
غم ِ من ، غم آن زن خانه قبلی است
 
که درآغوش هوا نان میخورد
 
وز زمین خدا ، وجبی او را بس!
 
غم ِ من ، غم این خانه.. این کوچه ...
 
غم این همسایه نیست!
 
غم من غم روزهای رفته نیست!
 
غم من ، غم این دنیاست ...غم فرداهاست...
 
غم آن روز که نتوان کرد کاری!
 
نتوان گفت که چرا ساکت شده اند قمری ها!
 
و چرا خون می بارد از نگاه ها!
 
و چرا ....!!!
.
.
.
راستی ...
 
نکند آسمان خوابش ببرد ..
 
نکند یادش برود ..
 
نکند دیگر نباشد که بگوید:
 
غم ِ من ، غم تو ...
 
غم ِ تو ، غم ماست!