دربرابر دارم سفره ای از نور ، تهی.
و پر از غم های تو خالی!
غم ِ من ... غم امروز است .
غم ِ من ، غم آن زن خانه قبلی است
که درآغوش هوا نان میخورد
وز زمین خدا ، وجبی او را بس!
غم ِ من ، غم این خانه.. این کوچه ...
غم این همسایه نیست!
غم من غم روزهای رفته نیست!
غم من ، غم این دنیاست ...غم فرداهاست...
غم آن روز که نتوان کرد کاری!
نتوان گفت که چرا ساکت شده اند قمری ها!
و چرا خون می بارد از نگاه ها!
و چرا ....!!!
.
.
.
راستی ...
نکند آسمان خوابش ببرد ..
نکند یادش برود ..
نکند دیگر نباشد که بگوید:
غم ِ من ، غم تو ...
غم ِ تو ، غم ماست!


+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 0:1 توسط جــاسـمــیــن
|
✿ بـسْـז اللهِ الرَّحْـمـטּ الرَّحـیـז✿