چشمانم را می بندم..


 

با آغوشی باز این سرنوشت را می پذرم..
من تشنه ی این تقدیرم..

وابسته ام به این احساس لطیف..

احساسی که روحم را در بر گرفته..

احساسی که لحظه لحظه مرا در گرمای لذت بخشش می سوزاند..

من این دنیای کوچک را می خواهم..

دنیایی که ناقوس عشقش ضربان قلب توست..

دنیایی که گرمایش همچو نسیمی لطیف روحم را نوازش میدهد..

آری..دنیای من اینجاست...

میان بازوان تو..!