این روزها چیزی شبیه ذائقه من نیست...این چندمین بار است که مینویسمو تمامش را خــــــــط

مـــــــــیـکشـمـــ

.

.

اشکهــــــا یم می لغزند و بغضـــ ــ ــهایم مدام برای این رقص خیــــــــس دست میکوبند...

این بزم تلخ را چشمهایم جشن بگیرند یا زار بزنند؟؟!!

.

.

.

چینهای دامنم میان باد گیج مانده اند که کدام طرف بروند،مثل دستـــــــان من که نمی دانند

دستان تـــــــو را بگیرند یا دستــــه ی چمــــــدانت را...

.


.

.

روزهایی نبودنت را تا کرده امو گذاشته ام کنار...میبینی حتی نبودنت را هم خاطره میکنم....

.

.

تـــمام شاخه های خیالم را تکانده ام،دیـــــــگر هیـ ــ ـچ واژ ه ای برای ریختـن

ندارم...!