این
روزها چیزی شبیه ذائقه من نیست...این چندمین بار است که
مینویسمو تمامش را خــــــــط
مـــــــــیـکشـمـــ
.
.
اشکهــــــا یم می لغزند و بغضـــ ــ ــهایم مدام برای این رقص خیــــــــس دست میکوبند...
این بزم تلخ را چشمهایم جشن بگیرند یا زار بزنند؟؟!!
.
.
.
چینهای دامنم میان باد گیج مانده اند که کدام طرف بروند،مثل دستـــــــان من که نمی دانند
دستان تـــــــو را بگیرند یا دستــــه ی چمــــــدانت را...
.
.
.
روزهایی نبودنت را تا کرده امو گذاشته ام کنار...میبینی حتی نبودنت را هم خاطره میکنم....
.
.
تـــمام شاخه های خیالم را تکانده ام،دیـــــــگر هیـ ــ ـچ واژ ه ای برای ریختـن
ندارم...!
مـــــــــیـکشـمـــ
.
.
اشکهــــــا یم می لغزند و بغضـــ ــ ــهایم مدام برای این رقص خیــــــــس دست میکوبند...
این بزم تلخ را چشمهایم جشن بگیرند یا زار بزنند؟؟!!
.
.
.
چینهای دامنم میان باد گیج مانده اند که کدام طرف بروند،مثل دستـــــــان من که نمی دانند
دستان تـــــــو را بگیرند یا دستــــه ی چمــــــدانت را...
.
.
.
روزهایی نبودنت را تا کرده امو گذاشته ام کنار...میبینی حتی نبودنت را هم خاطره میکنم....
.
.
تـــمام شاخه های خیالم را تکانده ام،دیـــــــگر هیـ ــ ـچ واژ ه ای برای ریختـن
ندارم...!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:2 توسط جــاسـمــیــن
|
✿ بـسْـז اللهِ الرَّحْـمـטּ الرَّحـیـז✿