اشک تو چشمام جمع شده بود و بغض گلوم رو گرفته بود ...

گلاب و گل بود که روی سنگ ریخته میشد ...

با گریه به گیله مرد گفتم : آخه چرا گیله مرد ؟ این انصافه ؟ ... اینهمه دعا کردیم از کما

بیاد بیرون ! اینهمه نذر کردیم و قران خوندیم از پیش ما نره ؟ پس چرا خدا به حرف ما

گوش نداد ؟

چشمانش رو با دستش پاک کرد و گفت : چون خدا به حرف و دعای اون بیشتر گوش کرد ،

اونی که حرفش پیش خدا از حرف ما بیشتر خریدار داشت. مطمئنم که خودش نخواست

برگرده و بین ما و خدا ، خدا رو انتخاب کرد و این زیباترین انصاف خداونده در مورد

کسی که با رفتنش چند بیمار نیازمند به اهدای عضو رو به زندگی برگردونده ...

به یاد عزیز از دست رفته سرهنگ سید غلامرضا موسوی راد....